می آیم اما کی ؟ نمیدانم....




 

برگشتن عشقت

همان قدر محال است

که خیال می کردی

رفتنش . . .

قدر دلم می خواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست

و یک عالمه حرف

کاش کسی جایی منتظرم بود...

همه چی از دور قشنگه حتی آدما !!

نزدیک که می شی گندش در می یاد

 

گاهی آدم تو سن ۲۳ سالگی عجیب احساس پیری میکند .

احساس میکنم دندانهایم افتاده و شاید یکی دو تا از آسیاهایش باقی مانده باشد .

فکر میکنم مغزم چروکیده شده ، همینطور زیر گلو و روی دستهایم .

گوشه های چشمم پر است از چروکهای بی شمار و رنگ چشمانم قهوه ای مایل به آبی شده ، همان چشم گوسفندی خودمان .

شاید فقط یک لاخ موی سیاه در بین انبوهی از موهای سفیدم هویداست که آن هم یادگار کوچکی ست از روزگار جوانی ام .

اما دلم ... دلم از همه پیر تر و چروکیده تر شده .

پر است از خاطره و یاد و خستگی .

کند میزند ، انگار خودش در انتظار مرگ است و دیگر خسته شده از تپیدن در این روزگار سرد .

این روزها مثل این پیرزنهای تنها و بی کس شده ام که رهایشان میکنند کنج سرای سالمندان و سالی یکبار هم به دیدنشان نمیروند .

انگار عمریست زحمت کشیده ام برای هیچ و حالا حسرت میخورم روزگاری که میشد برایم شادی آور باشد اما تباهش کردم با غصه های بیشمار .

مغزم مثل تنگ ماهی شده که پر است از ماهی های زشت و تنها و باز هم پیر ، هر کسی میاید و یک تلنگری به این شیشه میزند و از دور میخندد به این ماهی هایی که روزی رنگارنگ ترین پولکهای ضمیمه ی بدنشان بود .

این روزها دلم تنگ است ، تنگ برای لحظاتی که سرمست میخندیدم به همه ی زشتی ها .

دلم پیر شده و به همان اندازه هم نازک ... انگار منتظر تلنگری ست تا بشکند .

احساش میکنم پیرزنی ۹۰ ساله هستم که همه ی وجودش در حال شکستن است و با کوچکترین ناملایمتی میشکند و خرد ِ خرد میشود .

و شاید این چنین است که من در سن ۲۳ سالگی پیر شدم ..

 

 

http://images.elfwood.com/art/s/a/sarahh/grandmother_elf.jpg


 

داشتم فکر میکردم اگر بفهمم قرار ه یک زلزله ی ۹ ریشتری بیاد و خونمو خراب کنه ، و همه ی اتاقها و لوازم خانه از بین برود ، به جز خودم چه چیزی را بیرون میبردم ؟

سوال سختیه وقتی دلبستگیهات از اندازه ی دو تا دستت بیشتر باشه و تو فقط حق اتنخاب چند وسیله با وزن معمولی رو داشته باشی .

مثل اینه که در آن واحد عاشق دو نفر بشی و مجبور باشی یکیشو انتخاب کنی ، یا بین خانوادت و کسی که دوستش داری مجبور به انتخاب بشی .

اینجور وقتاست که انتخابت پر از بغض میشه .

 

شاید اول برم سراغ کمد لباسام .

احتمالا همه ی بیکینی هامو میکنم تو یه ساک بزرگ .

چون همشونو دوست دارم :دی

بعد میرم سراغ جعبه ی مداد رنگی هام و آبرنگم و قلموهام ، دل کندن از اونا برام محاله .

یک قران کوچیک دارم که برای تولدم به خودم هدیه دادم و بی نهایت دوستش دارم ، اونم از اون چیزاییه که نمیشه ازش گذشت .

نمیتونم عروسک کوکیمو تنها بذارم ، پس اونم بر میدارم .

حالا نوبت لیوانمه ، لیوان قرمز که روش پر از ماهیهای رنگیه .

کتابام ... گذشتن از کتابامم برام محاله ، پس همشونو تو یه کارتن بزرگ میچینم تا با خودم بیرون ببرم .

قاب های خطاطی و تابلوهای نقاشیم ، نه امکان نداره دل بکنم از اونا ... پس همشو بر میدارم .

هوا داره سرد میشه و دلبستگیم به کت صورتی کمرنگم هم بیشتر میشه ، پس کتمو تو هوای گرم میپوشم ، چون بی نهایت دوستش دارم .

چطور تسبیح مادر جون رو یادم رفت ، اونم میندازم به گردنم .

خوب ...

نگاهم میچرخه دور اتاق ، هنوز خیلی چیزا دارم که بهشون علاقه مندم .

بذار یه نگاهی هم به کشوهای دراورم بندازم ...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

چرا زمین زیر پام میلرزه ؟

زلزله شروع شد ؟

کمک ... کمک ... کمک ...

تق ... توق ... آه ... آخ ... اوخ ... وای سرم ... وای دستم ... آیییییییی ... کمککککککککککک ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

کات ...

 

 

و بیتا به خاطر علاقه به اتاق و وسایلش زیر آوار مُرد ...

کلاس اول دبستان که بودم خیلی ریزه بودم اما با همون ریزگی از دیوار راست بالا میرفتم .

یه ناظم داشتم که خیلی دوسم داشت ، بهم میگفت تربچه نقلی ، منم خر کیف میشدم از این همه توجه :دی

 

یه روز که داشتم آب میخوردم دیدم مامور آبخوری که کلاس پنجم بود داشت برای دوستش یه شعر میخوند .

اونقدر اون شعر به نظرم قشنگ اومد که همون جا فرو رفت تو حافظه ی بلند مدتم :دی

بعدم با خوشحالی دویدم به سمت دفتر تا شعرمو برای ناظم محبوبم بخونم .

اصلاً معنیشو نمیدونستم اما ریتمشو بی نهایت دوست داشتم .

اونم اول با چشمهای گرد نگاهم میکرد و بعد که شعرم تموم شد زد زیر خنده .

منم با خودم گفتم ؛ اَی قدرت خدا ، دارم جای مولوی رو میگیرم .

این شد که تا سوار سرویس شدم ، شعرمو برای راننده خوندم .

اونم یه قهقهه ی مردانه تحویلم داد و بیشتر شادم کرد .

رسیدم خونه ...

هنوز لباسمو عوض نکرده بودم که یه راست رفتم تو آشپزخونه و دستامو گرفتم پشتمو و خیلی مودب شعرمو برای مامانم خوندم .

مامانمم نامردی نکرد و یکی زد در قنبلم و گفت : گمشو تو اتاقت دختره ی چشم سفیدِ ورپریده .

منم همونطوری که لب و لوچم آویزون بود و به سمت اتاقم میرفتم با خودم فکر میکردم چرا همه به جز مامانم منو درک میکنن و تشویقم میکنن اما مامانم همش دعوام میکنه .

من از همون بچگی بد شانس بودم :((

 

آخه شما بگین ، این شعر کجاش بده ؟

 

عزت ، عزت ، چرا نمیبری لذت ؟ 

 اگه نبری جلو نبری عقب نمیبری لذت   

دندون دندونم کن ، با دندون دون دونم کن    

 انگشت تو کونم کن

میمیرمو مردم        

 اگه اردک بودک ک ...تو میخوردم

:دی

 

بعداً نوشت :۱. لطفا شعر رو با ریتم بخونین تا آهنگش خراب نشه :دی

۲. تصمیم دارم اسم وبلاگمو عوض کنم ، اما هیچ اسمی به دلم نمیشینه

هلپ می ...!!!


 

میخوام یک داستان جالب براتون بگم تا بفهمین من قصد به هم زدن حال شما رو ندارم با پست هام ، فقط میخوام شاد بشین و حتی اگر شده یک لبخند کوچیک بزنین .

خدا هم یک ثوابی بنویسه واسه ما که اون دنیا هر وقت خواستن گُرز داغ بکنن تو ماتحتم ، شما بیاین و بگین  بابا نکنین ، این بدبخت خیلی بچه ی باحالیه :دی

به جان عزیزم من دوست ندارم با بردن اسم  گُه و اَن و اسهال و پریودو و خِلط و گوز و چس و اینا حالتونو بهم بزنم :دی

فقط میخوام روی لبهاتون لبخند باشه .

جاست همین ...

 

 

اون زمونهای قدیم ، شاید ۶۰ ۷۰ سال پیش .

مرد بی کس و کاری بود که بهش میگفتن  " جیگی جیگی ننه خانوم " 

مردی بود لاغر ، با قدی متوسط ، صورتی سیاه ، فرق موهاشو از وسط باز میکرد و دو طرفشو با روغن میچسبوند به کلش ( یه چیزی تو مایه های مدل رپ اون زمونا )

کسی بود که همیشه با خودش شادی میاورد .

تو کوچه های شهر راه میفتاد و برای همه آواز میخوند و دایره میزد و از کوچیک و بزرگ دنبالش راه میفتادن و با دست و سوت همراهیش میکردن و گاهی پولی به عنوان پاداشِ شاد کردنشون بهش میدادن .

وقتی از کوچه ای رد میشد و میدید اونجا عروسیه ، دیگه سنگ تموم میذاشت برای اهالی اون محله .

خونه اش ، خونه که چه عرض کنم ، اتاق کوچیکی داشت دور و بر حرم که درش یک سوراخی بود روی دیوار و اون از همون سوراخ میرفت تو خونه اش و تک و تنها زندگی میکرد .

یک شعر معروف داشت که همیشه میخوند :

زنده باد ایرانی

پاینده باد ایرانی

 ( در همین حال در حالی که دایرشو پایین میگرفت ، با پای راستش میزد به دایره )

 ...

گذشت و گذشت تا اینکه جیگی جیگی ننه خانوم ۴۵ ۴۶ ساله شد و دیگه اجل مهلتش نداد و به خاطر بیماری و بیشتر از اون فقر  رفت پیش خدا .

همزمان با مرگ جیگی جیگی ننه خانوم یکی از حاجی های پولدار مشهد هم مُرد .

جیگی جیگی که کسی رو نداشت و از بوی تعفن جسدش همسایه ها فهمیدن که فوت کرده و شهرداری وظیفه ی کفن و دفنشو به عهده داشت .

شهرداری اومد و جنازشو برداشت و برد به سمت سردخونه .

از اونور جنازه ی حاج آقا رو هم با کلی تشریفات روانه ی سرد خونه کردن .

قرار بود جیگی جیگی رو تو بهشت رضا دفن کنن و حاجی رو حرم امام رضا .

وقتی جنازه ها رو شستن جای جیگی جیگی و حاج آقا عوض شد .

و به جای حاجی پولدار ، جنازه ی جیگی جیگی رو تحویل خانواده ی حاجی دادن .

و این شد که حاجی روانه ی بهشت رضا شد و جیگی جیگی ننه خانوم روانه ی حرم مطهر امام رضا .

حاجی شد بی کس و جیگی جیگی شد کسی که براش ۴۰ روز مراسم گرفتن .

 

و اینجا بود سرنوشت جیگی جیگی ننه خانوم که تنها وظیفش شاد کردن دل مردم بود ، عوض شد .

 

حالا این حکایت منه :دی

منم تو دلم غصه داره مثل اکثر شماها ، خیلی هاتونم از غصه های دلم خبر دارین . اما سعی میکنم شاد باشم و شما رو هم تو شادیم سهیم کنم ...

شایدم دیدین مثلاْ جای جنازه ی من با جنازه ی  اپرا (پولدارترین زن جهان ) عوض شد .

بعد منو میبرن تو گورستون تو امریکا و اپرا رو میذارن تو قبرستون امام زاده یاسر و ناصر :دی

 

 

بعداً نوشت : گویا وقتی جنازه ی جیگی جیگی رو به جای حاجی میبرن حرم و روشو باز میکنن تا بستگان ببینن ، تازه میفهمن که جنازه ها اشتباه شده . اما دیگه دیر شده بوده ، چون حاجی رو تو بهشت رضا خاک کرده بودن ...

عکس تزئینی است .




+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 17:34  توسط عروسک خیمه شب بازی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روشنی زیادم چیز جالبی نیست.
آدم همه چیزُ می‌بینه و همه اون‌ُ می‌بینن.
توی تاریکی آدم می‌تونه خیال کنه چیزی
، جایی، کسی منتظر شه...
_______
وقتی باران ندارم
به جای ناودان گریه می کنم
وقتی دوست ندارم
ناچار با دشمن می سازم
دشمن بهتر از تنهایی است
کـــــــــــــــــــــــات

پیوندهای روزانه
اس ام اس کلوب(بزرگ ترین کلوب پیامک)
گل اقا
قالب های نایت ملودی
100 فال
تعبیر خواب
اصول خفن تر زیستن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM